امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شرح یک داستان
#1
روزی پادشاهی به مامورین مالیاتش گفت درشهر که به دنبال اخذ مالیات هستید اگر به فرد چلاقی برخوردید بابت شل بودنش یک ریال جریمه - اگر به فردی کور مواجه شدید 5 ریال جریمه - وبه فرد لال 10 ریال جریمه وافراد کر به دویست ریال جریمه
مامورین درشهرمیگشتند وبه هر کور وکر ولال وشلی میرسیدند مبالغ جریمه را میگرفتند وهرچه التماس میشد اعتنائی نمی کردند
درسایه درختی به یک پیرمردی که خواب بود برخوردند که دستمالی را پهن کرده ومقداری نان وپنیر داشت با وی شروع بخوردن کردند دیدن که پیرمرد چلاق است به اوگفتند بلند شو راه برو نگاه کنیم - پیرمرد گفت من پیرمردی چلاق ولال وکر هستم وچشمهایم کم سو شده مرا اذیت نکنید که ناگهان سر فرمانده مامورین بلافاصله سراسیمه دستورداد که یالا این پیرمردرا ببندید که فرار نکند یک گنج است
موضوع تصادف ارسالی هم بلاتشبیه یک گنج است از صدمات
پاسخ


پیام‌های داخل این موضوع
شرح یک داستان - توسط کیومرث بتیانه - ۲۶ فروردين ، ۱۳۹۴, ساعت --> ۴۰ : ۲۲

موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان پلیسی بادآورده aradralami 0 1,362 ۱۴ شهريور ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۵ : ۰۸
آخرین ارسال: aradralami
  داستان پلیسی واقعی aradralami 0 1,364 ۱۲ شهريور ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۹ : ۱۳
آخرین ارسال: aradralami
  داستان پلیسی ، معمایی و جنایی ؛ سرقت خونین از وکیل بازنشسته fns4565 0 1,807 ۲۲ خرداد ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۷ : ۰۹
آخرین ارسال: fns4565
  داستان تبهکاری که کار‌آگاه شد fns4565 0 1,638 ۲۲ خرداد ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۵ : ۰۹
آخرین ارسال: fns4565
  ٢ داستان در یک پرونده جنایی fns4565 0 1,790 ۲۲ خرداد ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۴ : ۰۹
آخرین ارسال: fns4565

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان