امتیاز موضوع:
  • 0 رأی - میانگین امتیازات: 0
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان پلیسی ، معمایی و جنایی ؛ سرقت خونین از وکیل بازنشسته
#1
جسد جمشید را دخترش محبوبه پیدا کرده بود.او تا ساعت چهار بعدازظهر خانه بود و بعد برای قرار با نامزدش رفته و حدود ساعت 8 و 20 دقیقه به منزل بازگشته و این صحنه فجیع را دیده و چنان شوکه شده بود که فقط توانسته بود چند بار پی در پی جیغ بکشد

قتل در کمال سنگدلی انجام شده بود.سرگرد فیاض و دستیارش ستوان رحیمی با این‌که سر صحنه‌های چندین و چند جنایت رفته و اجساد زیادی را دیده بودند ،با تماشای منظره قتل جمشید احساس دل‌آشوبی می‌کردند.هیچ شک و تردیدی وجود نداشت که قاتل به راحتی وارد خانه مرد مسن شده و سپس در فرصتی مناسب وی را با ضربات پی در پی کارد به قتل رسانده است.
 
جسد جمشید را دخترش محبوبه پیدا کرده بود. او تا ساعت چهار بعدازظهر خانه بود و بعد برای قرار با نامزدش رفته و حدود ساعت 8 و 20 دقیقه به منزل بازگشته و این صحنه فجیع را دیده و چنان شوکه شده بود که فقط توانسته بود چند بار پی در پی جیغ بکشد و بعد از حال رفت. همسایه واحد روبه‌روی جمشید که با شنیدن صدای فریادهای دختر هراسان به آنجا آمده بود ،بعد از چند دقیقه با پلیس و اورژانس تماس گرفته و کمک خواسته بود.محبوبه حالا در بیمارستان بستری بود و احتمال این‌که کارآگاه بتواند از وی بازجویی کند ،تقریبا وجود نداشت به همین خاطر او به بررسی صحنه جرم اکتفا کرد.
 
شواهد نشان می‌داد از خانه سرقت هم انجام شده است اما هیچ‌یک از همسایه‌ ها ورود و خروج فردی غریبه را به خانه ندیده بودند از طرفی به گفته همسایه رو به رو صدای تلویزیون جمشید آنقدر بلند بود که نمی‌شد صدای دیگری را شنید.مرد همسایه همین را غیرعادی می‌دانست. او به فیاض گفت:"این پدر و دختر خیلی آرام و بی‌سر و صدا هستند و تاحالا نشده بود صدای تلویزیون‌ شان را تا این حد بلند کنند چون اولین بار بود من هم اعتراضی نکردم وگرنه اصلا طاقت سر و صدا را ندارم."
 
کارآگاه بعد از اتمام تحقیقات محلی همراه ستوان رحیمی به بیمارستان محل رفت تا ببیند محبوبه در چه وضعیتی است.عمو و عمه دختر جوان و نامزدش بالای سرش بودند خود او هم بعد از تزریق آرام بخش به خواب عمیقی فرو رفته بود.فیاض کارش را با پرس و جو از اعضای خانواده جمشید پی گرفت.هیچ کدام از انان به فرد خاصی ظنین نبودند و می‌گفتند جمشید مردی آرام و خوش‌اخلاق بود که از پنج سال قبل  و بعد از مرگ همسرش دفتر وکالتش را تعطیل و خودش ر بازنشسته کرده بود.بنابراین دلیلی نداشت کسی بخواهد نسبت به وی خصومت به خرج بدهد.
 
دو مامور پلیس صبح روز بعد توانستند با محبوبه حرف بزنند.دختر هنوز کامل از شوک درنیامده بود و نمی‌توانست دقیق توضیح بدهد چه اتفاقی افتاده و به محض ورود به خانه دقیقا چه چیزهایی دیده و آیا وسیله‌ای را جا به جا کرده است یا نه اما سرنخ مهمی را در اختیار کارآگاه قرار داد و پسرعموی خودش را به عنوان مظنون اصلی معرفی کرد.
 


    احمد بدهی داشت.طلبکار حکم جلبش را هم گرفته بود و قرار است تا هفته دیگر او را به زندان بیندازد .او خیلی به پدرم گیر می‌داد تا پولی بگیرد و خودش را نجات بدهد اما پدرم زیربار نمی‌رفت می‌گفت احمد بدحساب است.آنها چند روز قبل با هم دعوا کرده بودند.


 
هیچ بعید نبود قتل کار برادرزاده مقتول باشد.او به راحتی می‌توانست وارد خانه شود .از طرفی انگیزه لازم را برای سرقت خونین داشت.کارآگاه فیاض بدون این‌که زمان را از دست بدهد نشانی خانه احمد را گرفت و ستوان را دنبال گرفتن حکم جلب و دستگیری متهم فرستاد.
 
حدود ساعت 7 شب بود که احمد پشت میز بازجویی نشست.او به شدت عصبی بود و از همان اول سعی کرد با داد و فریاد و اعتراض کارش را پیش ببرد.او می‌گفت روحش هم از ماجرای قتل خبر ندارد و اصلا نمی‌داند چه اتفاقی افتاده است اما کارآگاه به مرد جوان بدبین بود.
 
سرگرد فیاض هیچ مدرکی غیر از حرف‌های محبوبه-دختر مقتول-علیه احمد نداشت خود متهم هم زیربار اتهام نمی‌رفت .او در خلال بازجویی‌ها سرنخی تازه را به کارآگاه داد.
 


    من چند ساعت قبل از قتل به عمویم تلفن زدم تا به خانه‌اش بروم اما گفت می‌خواهد برای خودرواش مشتری بیاید.قتل شاید کار ان مشتری باشد.


 
کارآگاه چاره‌ای نداشت جز این‌که احمد را آزاد کند البته دستور داد او تحت نظر گرفته شود.از سوی دیگر دو مامور سعی کردند درباره ماجرای فروش خودرو هم تحقیقاتی را انجام بدهند .بهترین کسی که می‌توانست در این باره اطلاعاتی بدهد محبوبه بود.
 
فیاض به دختر تلفن زد و ماجرا را پرسید. محبوبه گفت پدرش برای فروش خودرو در روزنامه اگهی داده اما خبر ندارد با کسی هم قرار گذاشته بود یا نه.
 
ستوان رحیمی مامور شد مجوزهای قضایی لازم را برای بررسی فهرست مکالمات تلفنی مقتول دریافت کند.سه روز طول کشید تا دو همکار توانستند تحقیقات‌شان را در این رابطه به جایی برسانند. روز حادثه دقایقی قبل از این‌که احمد به عمویش تلفن کند،فردی ناشناس از یک تلفن عمومی در حوالی میدان استخر با جمشید تماس گرفته بود.شاید او همان مشتری ناشناس بود اما هیچ سرنخ دیگری علیه وی وجود نداشت.فیاض به این فکر کرد که اگر فردی ناشناس در پوشش خریدار خودرو وارد خانه جمشید شده ،به دلیلی داشته او را بکشد.می‌توانست به تهدید وی دست به سرقت بزند و فرار کند به ویژه آن‌که مقتول نحیف و ریزجثه و غلبه بر وی به سادگی امکان‌پذیر بود.
 
معمولا سارقان در این موارد از ترس شناسایی شدن طعمه خود را به قتل می‌رسانند.ستوان رحیمی هم سوال مهمی را مطرح کرد:"احمد می‌گوید عمویش به خاطر احتمال آمدن مشتری برای ماشین از او خواست به خانه‌اش نرود.چرا؟واقعا چه اشکالی داشت هم مشتری و هم احمد با هم یکجا باشند؟"
 
سوالات در این پرونده زیاد بود و جواب‌ها مبهم و غیرقطعی.دو همکار همچنان مشغول بحث و مشورت بودند که سرباز تقه‌ای به در زد و خبر داد مردی برای ملاقات با سرگرد امده است.کارآگاه اجازه ورود داد. مرد میانسال بود و ظاهر مرتبی داشت .او روی صندلی نشست و برگه‌ای را از کیفش درآورد.
 


    من  دو روز قبل خودرویی را قولنامه کردم البته چون پولم خیلی کم بود فقط مبلغی را به عنوان بیعانه دادم و قرار بود امروز وقتی پولم فراهم شد برای تحویل گرفتن ماشین بروم اما امروز وقتی به خانه فروشنده رفتم به من گفتند او به قتل رسیده است.دختر مقتول جواب درستی به من نداد و گفت باید به اینجا بیایم.


 
فیاض ناگهان از جا پرید.خبری غیرمنتظره که هم می‌توانست ماجرا را پیچیده‌تر کند و هم می‌توانست راهگشا باشد و کلید حل معما را بدهد.ستوان رحیمی از مرد سوالاتی درباره روز انجام معامله،قمیت توافقی و ...پرسید و خریدار همه را توضیح داد و برگه رسیدی را که از جمشید گرفته بود،به عنوان مدرک روی میز رحیمی گذاشت.این معامله دو روز قبل از وقوع قتل انجام شده بود بنابراین یا جمشید قصد داشت دست به کلاهبرداری بزند یا این‌که ماجرای مشتری غریبه و آن تماس مرموز صحنه سازی و دروغ‌ پردازی بود.
 
احتمال اول بسیار دور از ذهن به نظر می‌رسید چون جمشید وضع مالی خوبی داشت.به واسطه تحصیلات و شغلش به خوبی با قوانین آشنا بود و می‌دانست کلاهبرداری چه مجازات‌هایی را در پی دارد و علاوه بر این فرد کلاهبردار هیچ‌وقت از خودرو ،خانه و مشخصات واقعی خودش استفاده نمی‌کند و به طعمه‌اش رسید نمی‌دهد.مرد خریدار هنوز از دفتر نرفته بود که فیاض مطمئن شد باید یک بار دیگر از احمد بازجویی کند.
 
کارآگاه فیاض همان‌طور که در اتاق راه می‌رفت ،دستاوردهایشان را در این پرونده برای ستوان رحیمی بازگو می‌کرد.احمد با عمویش اختلاف داشت.
 
او بود که به ما گفت جمشید روز قتل با مشتری ناشناس قرار داشت در حالی‌که چنین قراری نمی‌توانسته واقعیت داشته باشد.از طرفی تماسی غریبه در گوشی مقتول ثبت شده همه اینها می‌تواند صحنه‌سازی‌های احمد باشد.یعنی او خودش از تلفن عمومی به جمشید زنگ زده و صحبت کرده بعد با موبایل خودش تماس گرفته و سرآخر هم ما را با یک مکالمه مرموز سر کار گذاشته است.
 
ستوان با نظر رییس‌اش موفق بود اما یک مشکل وجود داشت. آنها هنوز علیه احمد مدرکی نداشتند. کارآگاه گفت:" احمد یک هفته وقت داشت بدهی‌اش را بدهد وگرنه به زندان می‌افتاد الان یک هفته گذشته و او هنوز جلب نشده این یعنی بدهی‌اش را پرداخته است.باید ببینیم پول را از کجا آورده."
 
دو مامور  در سریع‌ترین زمان ممکن سروقت احمد رفتند و او را بازداشت کردند اما مرد جوان همچنان می‌گفت در قتل بی‌گناه است.حتی فیاض بلوف زد و به او گفت:"ما می‌دانیم خودت از تلفن عمومی میدان استخر به عمویت زنگ زدی."
 
اما این ترفند هم فایده‌ای نداشت و احمد باز هم خودش را نباخت و یک کلام پای حرفش ماند تا این‌که بحث به بدهی متهم کشیده شد و احمد ادعا کرد آن را با پولی که از یک نفر دیگر قرض کرده،پرداخته است.فیاض از او پرسید:"از چه کسی قرض گرفتی؟اسم و شماره تلفنش را بده."
 
متهم باز هم کوتاه نیامد و جواب داد:"یکی از دوستان به من قرض داد.پول را به حسابم ریخت."
 
کارآگاه نام دوست احمد و بانکی را که وی از انجا پول واریز کرده بود،پرسید.احمد اسم را گفت و اضافه کرد:" البته ظاهر دوستم هم از شخص دیگری قرض گرفته چون اسم کسی که واریز را انجام داده فرق می‌کند."
 
فیاض تقریبا مطمئن شده بود احمد دروغ می‌گوید و در حال دست و پا زدن است تا بلکه  خودش را نجات بدهد با این وجود به ستوان رحیمی ماموریت داد ماجرای نقل و انقال بانکی را پیگیری کند.
 
ظهر روز بعد همه چیز فاش شد.پول را مردی جواهرفروش به حساب احمد ریخته بود.ستوان او را هم با خودش به اداره اورد و مرد فروشنده به کارآگاه توضیح داد احمد چند قطعه طلا همراه با کاغذ خرید به او فروخت و درخواست کرد پول را به جای پرداخت نقدی به حسابش واریز کند.طلاهایی که احمد فروخته، همان جواهراتی بود که از خانه وکیل بازنشسته به سرقت رفته بود.
 
وقتی احمد و مرد طلافروش با هم رودررو شدند،متهم چاره‌ای ندید جز این‌که به جرمش اعتراف کند.او گفت به خاطر مشکلات مالی چاره‌ای جز سرقت نداشت و به همین خاطر نیز مجبور شد عمویش را بکشد. او از انجام قتل ابراز ندامت کرد اما پشیمانی دیگر برایش فایده‌ ای نداشت.
 
فیاض بعد از اتمام بازجویی موضوع را تلفنی به محبوبه -دختر مقتول- خبر داد و او وقتی به اداره رسید و پسرعمویش را دید چیزی نمانده بود از شدت خشم به جان وی بیفتد اما ماموران جلوی دختر را گرفتند و کارآگاه سعی کرد با بیان این‌که قانون قاتل را به سزای عملش می‌رساند، دختر مقتول را دلداری بدهد.
پاسخ


موضوع‌های مشابه…
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  داستان پلیسی بادآورده aradralami 0 1,362 ۱۴ شهريور ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۵ : ۰۸
آخرین ارسال: aradralami
  داستان پلیسی واقعی aradralami 0 1,364 ۱۲ شهريور ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۹ : ۱۳
آخرین ارسال: aradralami
  داستان تبهکاری که کار‌آگاه شد fns4565 0 1,638 ۲۲ خرداد ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۵ : ۰۹
آخرین ارسال: fns4565
  ٢ داستان در یک پرونده جنایی fns4565 0 1,790 ۲۲ خرداد ، ۱۳۹۸, ساعت --> ۵۴ : ۰۹
آخرین ارسال: fns4565
  يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدی در نزديكی يك دبيرستان خريد ... site2017 0 4,644 ۱۷ آبان ، ۱۳۹۶, ساعت --> ۲۸ : ۰۰
آخرین ارسال: site2017

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان